زیبا سلام ...............
چه سخن ها که خدا بامن تنها دارد!
زیبا سلام ...............

زیبا هوای حوصله ابریست

چشمی از عشق ببخشایم

تا رو به آفتاب بشوید دلتنگی مرا

زیبا کنار حوصله ام بنشین ،بنشین

 مرابه شط غزل بنشان بنشان مرا به منظره ی عشق

بنشان مرا به منظره ی باران

بنشان مرا به منزله ی رویش

من سبز میشوم

زیبا سلام...............

[ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ] [ 16:32 ] [ م.ق ]
سلام.امیدارم حالتون خوب باشه و آخر هفته ی خوبی داشته باشید.میخواستم یه سری کتاب براتون معرفی کنم که به نظر خودم عالیه و و اقعا زیباست .لطفن اگه شما هم این کتابا رو خوندیدشون نظرتون رو راجع به این کتابا بنویسید و کتابایی که به نظر خودتون زیباست هم برام بگید.امیدوارم این وب جایی هم برای انتقاد کتاب باشه.راستی اگه میشه رشته ی تحصیلی که الان تو دبیرستان میخونید و یا تو دانشگاه بهم بگید.

اسامی کتابها:

کتاب ارمیا.بیوتن.داستان سیستان.نویسنده:رضا امیرخانی

کتاب دا:خاطرات سیده زهرا حسینی

کتاب بابانظر:خاطات شفاهی شهید محمد حسن نظر نژاد

کتاب جنگ و صلح لئوتستوی.جنایات و مکافات داستایوسکی

اشعار:فاضل نظری.زنده یاد قیصر امین پور.سهراب سپهری.و کتاب های زیبای متن ادبی خانم عرفان نظر آهاری

پیشنهادهای دوستان:مردی در تبعید ابدی:نویسنده:نادر ابراهیمی

حکایت زمستان:سعید عاکف

کیمیا خاتون:سعیده قدس

آثار مصطفی مستور:روی ماه خداوند راببوس....

                                                                          از دوستان عزیز ممنونم.

 

[ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 12:2 ] [ م.ق ]

 

حالا اینجا محو آسمانت میشوم...

خیس میشوم ،خیس از رحمت...

خیس از یادت معبودم که آرامم میکند...

نمیدانم آسمانت از شادی به این همه اشک نشسته یا از غم...

از روزهایی که آمدنش را به انتظار نشسته ام...

سیراب میشوم...

قطره ای که طعم رحمتت را میچشاند بر لب های خشکیده ام..

باران میبارد وباز هم هوای دوز بازی با سنگ فرشهای خیابان تاریک خانه امان..

باران میبارد و دلم هوای چای دارد..

هوای نفسی که حالا اعلام وجود میکند...

 دل خوش به اجابتم میان این روزهای رحمتت...

میان این همه نزول باران...

دلم را روشنا کن میان این تاریکی

حالم خوب است میان  این همه باران.....

دل نوشت"

باران نبض جامانده قلمم را به راه انداخت...

پاها هوای قدم زدن داشتند زیر این همه بارش..

دل هوای غرق شدن زیر رحمت..

 تنها دلیل چند روزه نرفتن به دانشگاه و امروز رفتن میشود این حس ها...

حضرت معبود شکر شکر شکر

ناشکر نشویم حتی وقتی آنقدر خیس میشوی حتی وقتی  در صف منتظر تاکسی  یا ترافیک...

لذت باریدن همه این ها را شیرین میکند برای تو...

خواسته ی دل" میان قنوت سبزی که اجابت است یادم چشم انتظار است...

 

[ سه شنبه بیست و سوم آبان 1391 ] [ 19:12 ] [ م.ق ]
قایم با شک بازی چشم ها

 بامداد بود و بنده مست از شنیدن رادیو جوان  که علی الاصول  بر نامه هایش نقل و نباتی است

که بر سرآدمی میریزد و هرچه از شیرینی اش بگویم از هزاران انگشت فراتر می رود.

القصه پس از اینکه یک هفته روز شمار ذهنم را ورق میزنم خبر دارمیشوم که بلـــــه

روز شماری به سر آمده و امشب چه شبی بشود با رادیو جوان٬  بنابر این هر چند خواب بر

چشمها مستولی شده قسمشان میدهم که مخلوقات خدا بگذارید امشب را مستمع برنامه ای

 باشیم که موجبات شادی را فراهم میکند و در دنیا چشم بگردانی یافت می نشود و

 شتری است که تنها بامداد سه شنبه بر خانه ی ما میخوابد و بار سفر می بندد

تا هفت روز دیگر!

 حال امیدی باشد که باز هم در سکوت شب بتوان هم نفس شویم خدامیداند و بس٬

پس مجالی دهید فرصت را غنیمت شمارم. سر انجام پس از صغری کبری چیدن های بنده

 اذن بیدارمانی را از چشمها می گیرم ٬دریغا که از سیاست های چشمکی که نثار هم کردند 

بی اطلاع و گویاکاسه ای زیر نیم کاسه  بوده است چرا که به نشانه ی تایید پلکی زدند.

 چشمتان روز بد نبیند که کلاهی که به سرم رفته بود تا زانوانم کشیده شده بود  و از برقی

 که از شیطنت در مردمک هایشان نمودار میشد به سادگی گذشته بودم٬ نا گفته نماند

 پس از ساعتی تنها با صدای فریاد به یک باره از خواب بلند میشوم و پس از آن

 که سراسیمه به دنبال صاحب فریاد٬ نور همراه  بنده را راهنما میشود.

 قضیه از این قرار بود که  گویندگان نامبرده  برای شادی شنوندگان به گروه سرودی مبدل

شده بودند. در همین  بهت  ذهن بنده با پیغامی حقیررا با خبر میکند که هر دو از مستمع شدن

رادیو محروم ماندیم و به قشه ی شوم آن دو مردمک سیاه تن داده و گویا سیاهمان کرده بودند

بسی بالاتر از زغال...

حال تصور بفرمایید به فریاد دیگری از حقیر که عملا والد و والده را سراسیمه به سمتم 

رهنمون میکند چرا که از این دم به تله دادن اجباری به خشم آمده بودم و شدت خشم

تنها به فریاد بسنده شده بود. 

ناگفته پیداست که به خیر و خوشی تمام نشد چرا که اینجانب چشم ها را به تنبیه وادار کرده بودم

و آنقدر بسان  ابربهاری باریده بودند که تاکستان غوره را به راحتی  پر بار میکردند..

 این هم رادیو جوان دوسداشتنی است و سر و دست شکستن برای گوش جان سپردن  به آن...!!!

 

" اتفاقی که معرف حضوربودبرای بار دوم دیشب رخ داد و موجب گذاشتن این داستان شد"

 پیشنهاد میکنم گوش جان بدهید برای برنامه ی مذکور..!!

پیشاپیش عید غدیر رو بهتون تبریک میگم.. امیدوارم پر از عیدی بشوید"

 

[ چهارشنبه دهم آبان 1391 ] [ 11:38 ] [ م.ق ]
 عیدتون مبارک....

یک سال هم نفس بودم

پلک زدم کنار بیقراری هایت..

کنار خیسی چشم ها..

کنار خنده هایی که تنها به گوش تو میرسید..

میلادت مبارک صفحه ی مجازی دلم...

"پر بودی از خاطرات خوب نمیگویم بد،هرچه هست صلاح هست.."

" تمام متن ها با بودن این صفحه زنده شد..تمام حسی هایی که تنها با بودن اینجا دم گرفت..

" خوشحالم که همیشه دل تنگی هایم را به دوش کشیدی...

 این روزها حواسم هم بازی نسیم شده.. سامانم بده حضرت معبود"

" سپاس از همه ی دوستان عزیزم که با هم هم نفس شدیم یک سال..

امیدوارم همیشه لبخند را از نگاهتان بچینم..."

 

 

[ یکشنبه سی ام مهر 1391 ] [ 22:34 ] [ م.ق ]
گاهی چقدر دلم برای خودم تنگ میشود..

گاهی چقدر دلم برای خنده هایت تنگ میشود...

گاهی تنهایی ام را با چای که برایت میریزم قسمت میکنم...

شروع میکنم تمام سنگ فرشهای خیابان را با تو دوز بازی میکنم

این روزها میان این همه خستگی...

نگاهت سامانم میدهد...

حالم را میفهمم شبیه آسمان..

گاه آفتابی گاه ابری...

سرم را که بلند میکنم عظمت آسمان را که می بینم آرام میگیرم...

صدای دل: " دلم برای خیس شدن زیر رحمتت تنگ است معبودم..."

آرزوی دل:" قدم زدن با هم نفسی برگ های زرد پاییزی که هنوز هوای آمدن ندارد"

بیتابی دل:هوای سرزمین عطشانت..."

نامم میان سجاده ی دلتان دلخوشم میکند.....

 

[ یکشنبه شانزدهم مهر 1391 ] [ 19:21 ] [ م.ق ]

بی سرو سامان شده ام

دلم به لحظه های انقباض رسیده است...

به ثانیه های در خود نگنجیدن..

به حس غریبی میان این همه غریبه

به عطشی که حالا داغ میزند...

تشنگی اشک چشم ها را در آورده

میپیچم در هیاهوی سوت قطار...

دیگر دل خوش به راه آهن نیستم.

آهن تاب دلتنگی ام را ندارد

داغ دلم ذوب میکند آهن را

حالا به پاهایم تکیه زده ام...

به طواف... تنها به فاصله ی آسمان

حالا شبیه شده ام شبیه غریبیت...

اینجا میان میلادت بوسه باران است ضریحت

اما باز من غریب افتاده ام

میان زمانه ای که غریبی را نمیفهمند

این روزها زبانم حرفش نمی آید...

از کنار الفبای آدم ها به سادگی میگذرد

بگذار هوای آسمانت به هوایم سرایت کند

نفس بهانه ای ندارد برای بالا آمدن

آشنایم باش.. غریب الغربا

آسمانی شدن برادرت را به انتظار نشسته ام بانو

میلادش را پذیرا باش از این گوشه دل...

السلام علیک یا شمس الشموس

السلام علیک یا انیس النفوس

" انگار همه میدانند من بیقرار هوای ضریحم..."

عیدتون مبارک.....................

[ جمعه هفتم مهر 1391 ] [ 22:41 ] [ م.ق ]
میلادت در این روزهای سخت

بند میزند ریسمان پاره پاره دلم را...

سایه سار چشم های نم ناکم.....

پلک که میزنی نبضم کار میکند.....

به طعم لبخند هایت نفس ام به نفس کشیدن می رود

پاهایم هوای گام برداشتن... هوای باز و بسته شدن رگهایشان را میکنند

هوای دوز بازی با سنگ فرش های خیابان.....

هم نفس شبهای من... هم نفس بغض های روزانه

بغض هایی که سکوت شب تنها هوای باز شدن به خاطرشان می آورد

حالا جزر و مد ضربانم را میفهمم...

اینجا عاشقانه میگویم... از تو... معصوم من...

حالا واژه ها سر خم میکنند کنار قامتت...

سر از پا نمیشناسم مجنون میشوم

مجنون میلادت... بانوی من

از قصه ی بودنت بگویم...؟؟

از اجابتت... از اشک هاییی که واسطه ی دلم با تو است....

از نگاهت که قندیل های سکوتم را ذوب کرد...

این شب ها با ماه پلک میزنم... مهتابش عجیب بی خابم می کند

مدام ثانیه ها را به ساعت شنی ام طی میکنم

به انتظار میلادم.... میلاد بانویم...

اینجا در سقف شبهای بیقراریم ماه نشان تو را دارد..

ماه شبهای کویر قم...

بودنت را از ثانیه های دلم نگیر...

امروز حتی کبوتر های ضریح شمس الشموس بوسه باران میکنند ضریحت را

کاش بوسه های مرا پذیرا باشی...

دلم بی قرار هم نشینی است در کنار ضریحت بانو..

آسمانی شدنت مبارک....

السلام علیک یا فاطمه معصومه"

السلام علیک یا شمس الشموس یا انیس النفوس"

میلاد با سعادت بانوی عصمت،حضرت معصومه( سلام الله علیها) رو به همه ی دختران ایران زمین

و به ساحت مقدس حضرت علی ابن موس الرضا تبریک عرض میکنم.

[ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ] [ 9:28 ] [ م.ق ]

بعضی وقتها خودت را میخواهی... خود خودت...

 بعضی وقتها تنهایی را عجیب دوست میداری...

دلت برای لحظه های بی دغدغه تنهایی ات تنگ میشود...

 بعضی وقتها حتی دلت برای عصر بی تکنولوژی تنگ میشود...

 بی همراه... بی نت.... بی پیام...

همان وقتها که صبوری را یادم می داد...

حتی ساعت اختراع عجیبی است...!!

 بی شکیبایی را از این عصر به باد میسپارم..

حالا دل تنگم.... دل گرفته...  اما شده ام آدم روزهای سخت ..

ترک دلم راهی به  ترک دیوار اتاقم نمیبرد ..

چشمها بی بهانه هوای گریه به سرشان میزند...

و گاهی چقدر زود دیر میشود!!

اما همیشه ساز مخالف هست...

همان دو حرف الفبا ..."د......ل"

 حالا مینشانمش روی صندلی محاکمه....سکوت میکند...

من شروع میکنم... زیاد بوده ای... زیادی شده ای...

 کوله بارت را بردار.. برو... برو به نا کجا آباد.....

این بار تو پیروز میدان باش....

این بار یا میشود..... یا..... میشود..

حالا اینجا تمام حواسم به دلم است و صاحبش....

تنها هم نفسی را با صاحب نفس هایم میخواهم...

او همیشه هست.... نگاهش به یک باره آرامم میکند...

سرم را زیر آسمانش میگذارم...

میگویم.... میبارم.... پناه  چشمای خیسم میشود...

 این روزها تنهای تنها او مرا میفهمد...

نوشته:م.ق

 

[ چهارشنبه یکم شهریور 1391 ] [ 12:24 ] [ م.ق ]

پنجره را باز ميكنم....

نفس ميكشم در هوايت ....

انگار نفس تنگي ام درمان ميشود...

 چه قدر براي پرشدن هوايت ريه ها بيتاب بودند....

اينجا دلم به تپش مي افتد... صداي نبضش را نميشنوم...

گم ميشوم.... 

ميان هياهوي  سيلاب غصه كه از چشمها سر ميخورند.... 

اين روزها بيشتر نبض رگ گردنم را حس ميكنم.... 

ميخوانمت... ارحم الراحمين... 

تنها حواست به دلم باشد.... تنها خنده هايت  براي من... 

بيمار خنده هاي تو ام.... جان ميگيرد قلبم...

آرام ميشوم در هياهوي اين آدم هاي خاكي...

تنها دلم براي تو... صراطش نشاني آسمانت را ميگيرد...

دستانم خاليست.... تنها كتابت را ميان دستهايم ميگيرم....

شفيع ام باشد.... خريدار دلم باش شب هاي توبه.....

امشب كه تمام فرشتگانت  تقديرم را براي ارباب ميبرند.. 

بگذار يك سال با نگاهت بندگي كنم.... گناه كار شده ام....

مگر نميگويند جواب سلام واجب است... 

و اي خداي من فراموش كرده بودم.

... س....ل......ا.....م.... شب هاي تقدير....

حرف دل: دوستان عزيزم خيلي خيلي محتاجم...  مهربانم رو هم دعا كنيد....

اين دل نوشته بدون برنامه ريزي بود منتظر استاد و  بنده بوديد....

شرمندم.. كار دل است و دلبري...

[ چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 ] [ 15:44 ] [ م.ق ]
سلام خدمت دوستان عزیزم... امیدوارم که روزهای گرم تابستونی حسابی بهتون بچسبه

و حال دلتون خوب باشه.. بنده در تکاپوی نوشتن داستان دیگر از استاد و بنده هستم اما با دیدن

کامنتهای قصه ی قبل به یک باره پشیمان شدم چرا که هم عاجزانه منتظر معما بودم که جوابی داده

نشد و هم تعداد کامنتها و نظرات بسیار کم بود.. اما دوستان عزیزم شما بگویید

 چه کنم؟؟؟؟

[ دوشنبه نوزدهم تیر 1391 ] [ 12:0 ] [ م.ق ]
نميدانم....

چقدر دلم  باید بهانه بگيرد.....

چقدر هوس بودنت را كنم...

 چقدر با خيالت سر كنم...

 تا چند بشمارم تا فقط بيايي و بگويي: بردي.....

 بگويي نگاهت برد.نگاهم به نگاهت زل زد...

چند بار مهره هاي شطرنجم را بچينم و باز هم كيش و ماتت شوم....

 ديگر باختن برايم شده لذت... دستم اين وقتها كه ميشود به شاه شطرنج نميرود....

براي من كم است نگاهت...

دستان نوازشگرت را ميخواهم مرا ببر به كودكي....

 به همان حسي كه در قاب اتاقم در آغوشت بودم....

ديگر هرچه از تو بخواهد ببرد پا ندارد...

فرياد ميزنم هنوز اميدي هست...؟؟؟

 ميشنوم هست.... هست.... هست...

صدا آرامم ميكند مثل صورت تو كه آرام خوابيده بود و ميخنديد....

كاش امشب كه ستاره ها برايت جشن ميلاد گرفته اند من هم بودم....

نوشته:م.ق

" میلاد حضر ت علی(ع)  رو به شما و روز پدر روبه همه ی پدر های عاشق تبریک میگم...."

 

[ یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 ] [ 20:4 ] [ م.ق ]
 "عاجزانه منتظر پاسخ معما از جانب شما هستم....!!!!!!

سلام...بنده باز هم آمدم... ميدانم كه ذهنتان مدام از خودش ميپرسيد پس قصه هاي بنده و

استاد چه شد...؟؟ اما خدمت محترمتان عارض شوم كه به جز شرمندگي پاسخي براي  شما

دوستان گرامي ندارم... چرا كه اين بنده ي حقير نيز هر روز و هر شب به سراغ نوشتن قصه  ها

ميرفتم اما دريغ و افسوس كه سنسور تيكه هاي زيبا اندازمان همواره خاموش بود كه بود...." لابد

ايشان هم تعطيلات عيد بودند.." مخلوق خدا حافظه هم تقصيري ندارد... بايد بنشينم 

ودادخواستي بنويسم به راديو هفت...... !!!!!! چرا كه اينجانب را مدتي محزون كرده است و تا اطلاع

ثانوي به جعبه ي جادويي نمي آيد تا مذاق  بنده و بقيه دوستداران را خوش كند...

القصه دلي به دريا زدم و طبق خواسته هاي مكرر دوستان و دوست بس محترم خودم... رفيق ثانيه

 به ثانيه " دل " را عرض ميكنم... سپر انداخته و به اين كار تن دادم... اما چه از كار در آيد بر من

ببخشاييد....

جانم برايتان بگويد كه روزهاي پاياني اسفند را با خانه تكاني و تعطيلات بي مثال دانشگاه سپري

ميكرديم.... كه اين تعطيلات نه تنها ذهن بنده را به حالت "آكبند" مبدل كرده  كه اكنون كه سرمان را به

كتاب ميكوبيم  از اين آثار سوء اطلاع يافته ام...و از جانب ديگر هم اين تعطيلات سبب انتظار

همياري را از سوي والده گرامي طلب ميكرد... چرا كه استاد  سرش در كتاب و حساب بود و بنده  به

پرسه زني مشغول بودم و از سياست هاي استاد بي اطلاع....!!!نا گفته نماند كه روزها و شب

ها را با تابلوي " از سرويس دهي معذوريم... مديريت آشپزخانه"  سپري ميكرديم... اما  اينجانب براي

آنكه مبادا سختي را نصيب شكم كنم دست به كار ميشدم و موجب خوشحالي خانواده و مخصوص

استاد را فراهم ميكردم.... چرا كه ايشان به شخصيت كارتوني خابالو در مدرسه ی موشها شباهت

نزديكي دارد...

چه دردسر بدهم كه به سرعت فراتر از برق و باد اسفند هم تمام شد و همگي خواستار يك استراحت

جانانه  از والد گرامي را داشتيم.. ايشان نيز طبق روال معهود به اين پاسخ دعوت مثبت داده و پس از

پيشنهاد هاي محير العقول براي مكان مورد نظر پيشنهاد بنده به شمال كشورمان  مورد تاييد قرار

گرفت... البته با سياست هاي خاص والد بايد پيشنهاد ميدادم كه مورد تاييد قرار بگيرد... اين هم  كاري

بود كه از دستم بر ميامد... 

رفتن براي اولين بار به يكي از شهر هاي  ديده نشده در شمال همان و جستجو كردن براي يك

استراحتگاه و خانه ي مناسب هم همان.... از آنجا كه بنده به دليل فضاي تبليغاتي معذور از نامبردن

مكان  مذكور هستم فقط به دوستان عزيز پيشنهاد يك آمار دقيق از سفرمورد نظر را دارم...

" تعداد هتل ها و استراحتگا ها را عرض ميكنم" هر چند تجربه  در اين سفر ها مي ارزد...!!!!

اما علي الاصول ممكن است به سر نوشت بنده هم دچار شويد و خاطرتان مشوش شود چرا كه

 آنقدر مكان بوووووووووووووووق جذاب و زايد الوصف است كه بايد شب را در اتومبيل محقر خود سپري

كني چرا كه همه ي هتل ها به تابلوي ظرفيت تكميل است خودنمايي مي كرد... مخلص

كلام، خواب بر چشمان بنده و خانواده مستولي شده بود و با وجود روشنايي چراغ اتومبيل ها سپر

انداخته و آن شب را گذرانديم....  و صبح با صداي خرد شدن استخوانها چشم باز كرديم كه آثارش تا چند

روز در وجنات حقير نمايان بود...!!!

اما نا گفته نماند كه يكي از بهترين خاطرات در روز بعد براي بنده رقم خورد چرا كه طبق پيشنهاد استاد

مثل هميشه پيشنهاد هاي اساسي...!!!!!!به مكاني رفتيم كه حسابي مايه ي تسلاي  خاطر

محزونمان شد و هوايي پاك نوشجان كرديم و شاهد و ناظر اين خلقتهاي محير العقول شديم..

القصه هر چه جانم برايتان حكايت كند در وصف نميگنجد...

مخلص كلام كه تعطيلات نوروز را به خوبي  و خوشي به پايان برديم و تعطيلات دانشگاه را كه قريب

به يکماه شده بود با رفتن به آن چهار ديواري ها به باد داديم.....خانمي كه شما باشيد چه بگويم

 كه هنوز جاي پايمان خشك نشده بود كه خون جگرمان كردند اين اساتيد......

استاد "از قضا" كه معرف حضورتان هست همان استادي كه ما را مجبور به تن دادن كلاس جبراني

ميكرد و موجبات بر پايي سور و ساتي در موجودات عجيب الخلقه بود بله هنوز عبارت خب سال

 نو مبارك از دهان مباركشان خارج نشده بود كه صدايي در گوش ها طنين انداز شد.

"هفته ي آينده امتحان نيم ترم با تمام مخلفات..!!!"حال اينكه خدا ميداند و بس كه چه نقشه ي

 شومي برايمان تدارك ديده بودند و چه در سر ميپروراندند .. مبني بر آنكه در يك جلسه اي به طور

ناگهاني  اعلام كردند كه فرد خبر رساني محض نمره از استاد " دليل ديگري  به ذهنمان خطور نكرد"

راپورت ما را داده كه ما ترم پاييني ها... سوالات ترم پيش را از ترم بالايي ها گرفته بوديم و از قضا هم

همان سوالات در امتحان طرح شده بود با تغييرات جزيي...!!!!!! اما براي حقير كه فايده اي در بر

نداشت چرا كه پاسخ سوال ها را نداشتيم.. بنابر اين طي اين موضوع اعلام كردند كه منتظر يك دوئل

باشيد...حال آب دهان همگي خشك شده بود و هيچ كس حتي لب تر نكرد كه بگويد : ما روحمان

 هم خبر نداشت همان سوالها باشد..... و به قول شريف خودتان" از قضا يكي شده بود"....!!!!

 القصه اين تعيين امتحان شد اولين حال گيري و دومي هم توسط همين استاد بس محترم به پاي

 ما نوشته شد چرا كه از قرار معلوم احدي مخالفت نميكرد... و گر نه مانند فنر به روي زمين تا ميشد

 و آن هم اين بود كه استاد گرامي ما را به علاقه منديش كلاس جبراني دعوت كرده بد و خواستار

حضور همگي به صرف حال گيري سوم بود....!!!! ديگر طاقتم طاق شده بود  چرا كه اصلا غيبتي

در روند كلاس ها نبوده كه به يك كلاس جبراني فراخوانده شوي...!!! بازهم قصه ي ترو خشك با هم

سوختن و عواقب كه در قصه ي پيشين به آن اشاره شد...القصه تمام خيالات خامي كه در مدت تعطيلات

عيد در مخيله پرورانده بودم تا پس از چندي به دانشگاه آمده تا مفرح روح و جانمان باشد...

بيهوده بود...حال بنده و دوستگرامي در اين مدت اندك به جوابي براي يك معما كه از جانب دوست

شخيص بنده مطرح شده بود ميگشتيم...خالي از فايده نيست كه شما هم اظهار فضل بفرماييد

با توجه به اوصاف موجودات فضايي" اگر يك موجود فضايي آنقدر جسارت و جنم نداشته باشد كه در

برابر يك  كلاس جبراني و يا آزموني خارج از برنامه سر تسليم فرونياورد و مانند يك  موجود فضايي

با آن كلاه فقط استاد را نگاه كند و هر چقدر هم كه بانو هاي محترم پچ پچ كنند كه چرا لب به اعتراض

 باز نميكنند گويا كه با ديوار هم صحبت شده اي... حال با اين اوصاف چگونه اين موجودات ميخواهند نان

آور خانه باشند و يا به دفاع از حق موكل بپردازند...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

"دوستان عزيز هم اكنون نيازمند ياريتان درپاسخ به اين معما هستيم اگر پاسخ شما بنده را اقناع كند

موجبات سور و ساتي در حقير بر پا ميكنيد و مشوقي است براي همياري در معماهاي آينده...

چه درد سر بدهم اگر جوياي احوالات معمار" استاد خودمان را ميگويم" باشيد بايد خدمت محترمتان

عارض شوم كه اين روزها را با عبارت " از وجود من بهره ي كافي و وافي ببريد" بر لب جاري 

و ساري ميكند زيرا كه از قرار معلوم به سفر مشهد و بعد هم راهيان نور مشرف خواهدشد و حساب

سر دماغ آمده بود و كيفش كوك بود البته به همي شروط خانواده هم تن داده بود...!!!!! اينجانب

هم دلم را صابون ميزدم كه خدا شانس بدهد از اين سفر در سفر ها قسمت كند.. اما دوستان عزيز

 همين كه بنده درتب و تاب به پايان رساند اين داستان بودم  و شما را از اخبار مطلع ميكردم

شستمان خبر دار شد هردو سفر ها به واژه "كنسل"  توصيف شده.......... از محضر فرهنگستان

 كمال عذر خواهي را دارم اما ذهن بنده كلمه ي جايگزيني را در در سر نمي پروراند شايد بي علت

 هم نباشدچرا كه مدتهاست اين بنده ي حقير اطلاعي از فرهنگستان و جايگزين كردن كلمات

 ندارم.... دوستان گرامي اگر آگاه شديد بنده را بيخبر نگذاريد... نا گفته نماند كه متوجه شديد كه

استاد اصلا به خود زحمتي نداد تا طبق قرار مان در قصه ي پيشين پاسخگو باشد هر چند ترفند هاي

بسياري بر او جاري شده بود.... اين هم استاد ماست ديگر....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

توضيحات: اين داستان قريب به يك ماه پيش نوشته شده بنابر اين همه ي ما وقع و رويدادها در همان يك ماه رخ داده است...

 بنده از محضر مباركتان پوزش ميطلبيم زيرا كه اين داستان بسيار طويل بود....

[ یکشنبه هفتم خرداد 1391 ] [ 16:12 ] [ م.ق ]
ساكت بود... در مخيله اش چه ميگذشت نميدانم....

تنها چند خط مثل خط هاي  نقاشي هاي كودكيم ديدم...

نه روي آن جبين ماه وشش...

گوشه گوشه ي چشمانش...

گوشه گوشه ي لبانش...

عرق شرم بود..".تري چشمانم را ميگويم"

دستان لرزيده و حنجره ي يخ كرده تابي نداشتند كه بگويند:رفيق   ...

همين خط ها راز حنجره ات را فاش ميكنند..."فهميدم در دلت چه ميگذرد..."

آرام در گوشم گفت: بخشيدمت....

در گوشي گفت: نميخواستم ديوارها بشنوند...

دستانش را روي بيني ام گذاشت و گفت...هيس..

اينجا خانه ي دل است.....

چشمانم حنجره ات را ميفهمند..........

نوشته:م.ق

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:23 ] [ م.ق ]
اين روزها همه به حال دلها چشم دوخته اند..

چشم دوخته اند تا دلشان را بند بزنند...

بال و پرم را جا گذاشته ام....

اينجا من حس پرواز ميخواهم...

حس همان كبوتر كرببلا....

كنج نگاهت برايم بس است...

تنها پادر مياني آن بالاها... براي دل  شكسته ي من... بس است.

بگذار زير حريمت قدم بردارم....

بگذار تنها عارفانه هايم را با تو قسمت كنم.... بانوي پاك من.....

نوشته:م.ق

[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 20:59 ] [ م.ق ]
هيس... هيس...

 آن جا يك نوزاد آرام و خندان داشت خواب خدا را ميديد...

روزها گذشت.... و آن نوزاد آنقدر بزرگ شد..كه من تنها با صداي او از خواب بيدار ميشدم...

آنقدر كه چشمانم به سبزي چشمانش خو گرفته بود...

آنقدر كه دستانم در دستانش كه بود انگار دنيا را گرفته بودم...

حال اين روزها گذشته ....

همان روزهايي كه نيمه شب...

گريه ام خواب را از چشمانت مي ربود..

آري همان روزهايي كه در گوشم زمزمه ميكردي...

لالا...لالا يي..... لالا.... لالايي

 و من مدام خودم را به خواب ميزدم

تا صدايت نوازشگر گوش هايم باشد...

حالا اينجا اين روزها م.....ا.....د.....ر

آرزويم برايت اين است...

نتراود اشك بر روي چشمانت مگر از شوق زياد...

 و تا انتهاي جاده زندگي ام ميخواهمت  هم چنان....

"چهل و يكمين سالروز زميني شدنت مبارك..."

نوشته:دخترت..."م.ق"

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 11:42 ] [ م.ق ]
چه حس خوبي است....

وقتي دستهايت را به هم قلاب كرده اي...و

صداي ضربان قلبت خواب را از  چشمانت مي ربايد...

انگار زندگي قلقلكت ميدهد...!!

چه حس خوبي است....

وقتي انگشت سبابه ات بي اختيار

گردنت را لمس ميكند...

و باز هم  ضربان....

 انگار انگشتت را پس ميزند ...

آنقدر كه زياد ميزند...

چه حس خوبي است...

 وقتي كه پا به پاي ضربانت ميشماري....

تا چشمها خوابشان بگيرد...

آن هم وقتي كه نيمه شب...

به خواب فكر ميكني...و

اين همه حس به سراغت مي آيد....و

تو بايد كه بنويسي....!!!

 نوشته:م.ق

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 17:41 ] [ م.ق ]
بيقراري اين روزها سرش شلوغ است..

رؤيا هم شده رفيق و سنگ صبورش..

پنجره ي كنار اتاق هم بهانه ي شكستن دارد...

بهانه ي روز هاي پر هياهويي كه...

سنگ را بر مي داشت تا اعلام وجودش را به همه برساند...

كاري از دستانم بر نمي آيد...

فقط مدام اين روزها نبودنت به چشم مي آيد..

رؤياي بودنت چشم ها را عاصي كرده

چشمانم هر از گاهي پلك روي هم ميگذارند تا شايد براي يك بار هم كه شده...

محو چشمان آبي ات شوند..

كاش فقط يكبار هم كه شده..حس بودنت را در كنارت داشتم...

يادت هست بيقراري نسيم و موج دريا را آن روز

به همان اندازه كه بيقرارت بود مهمانش شوي بيقرارم....

نوشته:م.ق

 

[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 12:4 ] [ م.ق ]
ماهي سفره ي هفت سينم چند روزي

ساكت است و هوس بازي ندارد...

ديروز فهميدم انگار اعتصاب آب هم كرده...!!

دل خوش بودم كه ماهي ها فقط مثل آدم ها نشده اند...

جاذبه چه ميكند اين روزها...!!

 ماهي بخاطر آب خودش را ميكشد...!!!

خشم... عجز... تنهايي..

اين ها لغاتي علمي نيستند...

اصلا  علم وچه به اين حرفها...؟؟؟!!

او هم ماهي حلال گوشتي شده بوود روي  ساحل....

نوشته:م.ق

[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 16:24 ] [ م.ق ]
نامه ه ه ه

اينجا امروز حالم خوب است...

فردا و پس فردا ها را نميدانم...

تو اصل حالت چطور است؟؟

هنوز بادبادك بهاري را آماده نكرده اي؟؟؟

خب از چ بگويم: اينجا كه هنوز زمستان مهمان است...

اما اگر صف طويل تاكسي ها و اتوبوس ها و شيرني فروش هاو... را فقط گذري بيندازي

چشمانت سر گيجه ميگيرد... حال و هواي سال جديد را ميشود از خانه تكاني مادر تا خريد....

تا مهاجرت پرستوها...

چقدر اين تكنولوژي دورم كرده ه ه بود....

آخر پيامك و ميل كه نا مه ه ه نميشود؟!!

ديگر حرفي نيست....فقط يادت باشد نامه ي بعدي را

دوستدارم با همان مداد بچگي ات بنويسي تا نوشته هايت را از بر كنم...

نوشته شده در تاريخ :۲۹/۱۲/ ۱۳۹۰
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 21:0 ] [ م.ق ]
شيشه را زد... آن طرف تر گنجشكي را...

سايه اش را زدم... نبود....

ديده بود نگاهي دنبالش بود.. قايمكي دستهايم را به ديوار ميگرفتم...

نميديدم فاصله ام چقدر دور يا نزديك است...

ميگفتند شيطنت در چشمهايش موج ميزند.....

ميخواستم قايم باشك باز كنم .....با او...

خودم ميخواستم تنهاي تنهاي  خنده اش را قاب كنم...

خودم ميخواستم  شيطنتش را ببينم ...سير

تنها نبودم..با نگاه درياي اش برد بسته بودم...

اما باز هم مثل هر بار مرا مسحور خودش كرد!

بااااااااا......خ.....ت......م

او قايم شد از نگاهم تا من باشم... بباشم تا ياد بگيرم

چطور بشمارم... بشمارم اين  عددها را تا برگردد

قايم با شك را با شك تمامش كرد..!!

حالا ميفهمم چرا هيچ وقت دوستنداشتم قايم باشك بازي كنم...

چون چشمانم را كه ب...ا...ز.. كردم پيدايش نكردم

 ميخواستم ببوسمش .....

زودتر ناخداي دريا بوسيدش.......................................

"تقديم به تك پسر مادر بزرگم.....دردانه پدرش...دايي  عزيزم ...

 ....بيست ومين بهار زندگيت مبارك... دوستت دارم
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 20:46 ] [ م.ق ]

بس است دیگر کم بهانه گیری کن....

بس است دیگر کم بخواه به ساز تو باشم...

چقدر این روزها بدعنق شده ای...

چقدر سر به هوا، چقدر لجوج....و امرو نهی میکنی

صاحبت را مجبور میکنی از تو بنویسد...برای تو بنویسد...!!

"آن هم در راه رفتن"...

کمی هم به فکر انگشتانم باش....

در این سرما باید بنویسند....

نکند تو هم همبازی باد شده ای این روزها...؟؟؟

نوشته:"م.ق"

[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 17:28 ] [ م.ق ]
نمیدانم هر روز آسمان اینظور است

هر روز آدمها اینطورند، یا چشمان من  اینجور مرا بازی گرفته اند...

هر روز انقدر خیابان خانه ی مان  طولانی است ،یا پاهایم هم همدست چشمانم شده اند

هر روز انقدر ساکتم،یا زبانم حرفش نمی آید...

ام.....ر...و....ز که همه حتی سوپر مارکت نزدیک خانه هم لذت چاشنی غذا را از من گرفت

 امروز همه هوس بازی کردن دارند....

آن هم با من.....

نوشته:م.ق

[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 17:7 ] [ م.ق ]
 هر چقدر این فکر دل و انگشتان را قسمشان دادیم که مخلوقات خدا آخر چه بنویسم که هم خدا و

هم بنده هایش را خوش بیاید و هم مروح روح و جان حقیر باشد و از استعداد و تعریف و تمجید

های دوستان چیزی کم نشود گوششان بدهکار نبود که نبود.القصه اینجانب بر خلاف رویه

معهودو رسوم پیشین باید ذهن بس محترم را زحمتی داده و آنقدر فشار میاوردم  تا به قول دوست

فرزانه و ادیب محترم"سنسور تیکه های  زیبا اندازمان فعال شود" تا برای مزاق ادیبجان و بقیه دوستان

گوارا و خوش باشد.چه درد سر بدهم  اگر جویای احوال استادان باشید باید خدمت محترمتان

عارض شوم که  کلاس ها را با حضورشان  در آن چهار دیواری شروع میکنییم و اتمامش را با جمله

 استادان نسبتا پایبند به اصول اخلاقی سپری میکنیم که میگویند:خب جبرانی هم که باید  

بگذاریم .حال اینکه تنها چشمانی گرد شده و دهانهایی قفلشده در واکنش به این جمله میتوان

دید.از قرار معلوم  و طبق روال معهود استاد جلسه ی مذکور را وعده میگیرد و آن موجودات عجیب الخلقه

هم پاسخ داده و سعی برآن دارند که کلاسهای جبرانی را به هر وضعی که ممکن است در غیر از

روزهای تشکیل کلاس ها یا در زمانی که خودشان به دانشگاه می آیند ما را نیز.... که این همان قصه ی

ترو خشک با هم سوختن است. که گریز هم از آن محال است مگر با غیبت خوردن خودت که

حقیر نیز یک بار به این سرنوشت شووم دچار شدم. از طرح آن نقشه ی شومی که "موجودات

فضایی " میریزند.... جز اینکه دانشجووویان را به جان هم می اندازد چیز دیگری را موجب

نمیشود....!!!البته که موجبات شادیشان را فراهم میکند و سور و ساتی هم در دلشان پابرجا

میشود. حال اگر هم کلی با خودت کلنجار بروی و بخواهی این کلاس جبرانی به روز دیگری

موکول شود باید مانند فنر به روی زمین تاشوی و از آن موجودات فضایی خواستار تغییر کلاس

شوی.....!!!!!!

دوستان چشمهایتان گردنشود بنده ی حقیر محال است سپر اندازم و به این کار تن بدهم....!!

 خب اگر لطف و محبت بی دریغتان را شامل حال حقیر بکنید و جویای احوالات شوید جانم برایتان

 بگوید که طبق تجربه ی همین یک ترم و از مشاهدات نمره ها برآن شدم که حضور در کلاس ها

را با از سر تا پا گوش بودن به آخر برسانم و به انگشتان محترم هم زحمت جزوه نوشتن را

بدهم که دوست بنده هم با عبارت"ناپرهیزی میفرمایید"سبب خنده ی تصنعی مرا فراهم میکند.

 دوستان همین که اینجانب در پی نوشتن برای اتمام این قصه برای شما بودم در یکی از روزها

 به دانشگاه شرفیاب شدیم و یکی از دوستان  اطلاع داد که در آن روز مذکور که به سرنوشت شوم

دچار شده بودم و غیبت خورده بودم بازهم ترتیب یک کلاس جبرانی داده شده و همان پروسه ای

که ذکر شد هم برای برقراری کلاس انجام شده است "طرح نقشه .... سوروساااات.....و...."حال

 لب هایمان آویزان میشود چرا که از هفته ی قبل برای همین یک روز که یک کلاس صبح خروس

خوان داری و بقیه روز زا ت....ع... ط....ی....ل کلی برنامه میریزی و زمان رسیدن به کار های

 شخصی است.... اما باید دست رد به سینه شان بزنی و عملا تا ساعت سه بعد از ظهر سماق

بمکی و هوا نوش جان کنی تا زمان کلاس فرا برسد... و منتظر لیست حضورو غیاب که حضور بهم

رسانده باشی چرا گه دلیل دیگری جز این برای این شرفیابی نداااری...!!؟؟

به اطلاع برسانم که همان استاد "از قضا" که معرف حضورتان در قصه های قبل بود مارا مجیور به

کلاس جبرااانی میکنند.

البته سرگر می های هم هست که در این مدت نفس خود را مشغول کنی نا گفته نماند اگر سپر

 اندازم و به کلاس تن بدهی و مشمول.....ق......ا...ع....د....ه....ی "پ...ی......چ.....ش....." بشوی .

برای دوستان به ذکر چند مورد بسنده میکنم که علاقه ی حقیر هم هست "خواندن مجله ه.ج"

یا این همراه بس دوسداشتنی انگشتان من را به آپشن (دوستان فرهنگستان عذر میخوام عاجزااانه )

به گزینه ی نت روانه میکنند.ازقدیم گفتن هر چیزی چاره داره به جز"......" بنابراین حقیر و دوست

 گرامی در پی طرح راه حلی برای منحل کردن این کلاس بودیم و گرنه برای بار دوم موجبات

خنده آن موجودات را فراهم میکردیم. به آنجا رسیدیم که به یکی آز آقایان که علی الاصول

پیگیریشان تحسین بر انگیزست گفته شود که با استاد هماهنگ شود و این کلاس را منحل کنند.

 اگر چه با غرولند ها و ژاژ خاییدن ها و  پچ پچ کردن ها و در گوشی حرف زدن ها ی آنها همراه بود

 این کلاس اجباری و جبرانی عملا لغو شدو به غایت مسرور و مشعوف شدیم....(این بار هم خدا

یارمان بود) راستی خدمتتان عارض شوم که استاد"معمار را عرض میکنم" مشوق پر و پا قرص برای این

 قصه ی هفتم بود بنابر این یک تشکر ویژه  از محضر مبارکش دارم چرا که همیشه مستمع

 نوشته های من بوده و هست... اما علی الصول تعریف و تمجیدی بر حقیر جاری و ساری نمیکند.

شاید اگر خودش قدم رنجه کند و جوابگوباشد برای شما هم جالب باشد.این هم استاد ماست

دیگر.....................!!!

 

[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 18:53 ] [ م.ق ]
اینجا هوای دل ابریست...!

 کمی ببار تا بارانی شوم

اینجا دلم صدایش درآمده

کمی بخند تا راضیش کنم

آنجا دل چطور است؟؟؟

نفسش مرتب است، هنوز میزند...

قول میدهد بیاید.... بیاید تا نگاه دلم به نگاه دلت بیفتد

چشمک زد... این بار پاسخ چه بود...

دل میداند و بس....

تله پاتی را شنیده ای؟؟؟اینجا برایم اثبات شد....

سروده:م.ق

[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 0:11 ] [ م.ق ]
پاهایش میخزید، دستهایش نوازنده ی خارهای صحرا شده بود، زانوانش تاب نداشت، زودتر جام

 می را میخواست، زودتر میخواست قربانی شود. نگاهش پل را و ماهی هایش را نشانه گرفته

 بود... انگشتش را که برشقیقه اش فشرد، دستش ماشه را بازی میداد.. لبهایش پچ پچی کردند و

گوشش بود که آه کشید...!! قبل از آن بر خاطرش می آورد ماهی ها یا آدم ها...؟؟ اما میدانست ماهی

 ها هم تو گل یا پوچ گل میخواستند.....!! زده بود آن همه دشمن را ....اما..  شانه اش تکانی خورد

 گونه اش گرمی را مهمان شده بود، رفیقش بود.... برای شادباش آمده بود، اما او  گیج بود... سنگر

 را پس زد ...!!دست رفیق را هم..!! از سنگر که بیرون زد نفسی گرم همراهش بود، آنکه اول نفسش به

 نفس بالایی و بعد به نفس رفیقش بود... پاپی اش شده بود"رفیقش را میگویم" از دور مراقبش

 الحق که دیده بانی پایگاه را برای او ساخته بودند..!!.نمی خواست  حریمش را مانع شود...اما قرص

 دلش را جوابگو بود چون دیده بانیش را خوب بلد بود. ناله های او را شنید....هق هق امانش را

 بریده بود... زیاد دیده بود این حال ها را اما حال این رفیق دست رد زده را نمیفهمید... ....

 کم کم آرام دیدش خالی شده بود راست است که میگویند:چشمانت خیس که شود بهانه است باید

 دلت خیس شود تا اوج بگیری.... این هم عنایت میخواست. زیباتر از همیشه به چشمان مصطفی  

خیره شد و با خیسی چشمانش دستانش را مشت کرد و به مصطفی"رفیقش را میگویم" گفت:

خداکنه قبول باشه ،خداکنه که نفس ام بی قبولی او نباشد..جای یک نفسی دیگر را در سنگر تنگ

نکرده باشم....!!!!!!!!!!!

نمازم غصبی نباشد..!!!!!!  مصطفی؟؟؟؟؟؟؟؟!!!جانم...: لایقم که سرم را بر ترابش بگذارم برای سپاس

گزاری.... مصطفی حرفش را برید... چی میگی پسر؟؟؟؟؟ تو چت شده؟؟! گفت:"اینجا عباس ها را کم

دارد. اینجا بوی عباس را میدهد، او حج اش مقبول بود...او حق داشت هرم نفسهایش را روانه ابرها

 کند...او دلش جور بود که با ستاره ها هم بازی شود... نه من !! اینجا جای آدم های آسمانی

  است، جای پدرهای لایق و همسرهای عاشق....

[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 21:51 ] [ م.ق ]

 ازمتخلص شدن به عبارت ترم یکی رها شدیم و در در آستانه ترم دوم بسر میبریم.البته

دوستان اطلاع دارند که هفته های اول سماق مکیدن های طولانی است در آن چهار دیواری که

 استادان به قدوم مبارکشان زحمت بدهند و کمی هم وجدانشان قلقلکشان بدهد که این بنده های

خدا...هم وقت و کاری دارند...که نایاب است از این وجدانها...و اگر هم استادی به محضر مبارک

وقتمان احترام بگذارد باید تمام کلاس را دست به سینه بنشینی تا گربه دم حجله کشتن های استاد

ختم شود.... این هم زندگی دانشجویی است که گریزی از آن نیست البته فقط برای ما بانووان

گرامی...که علی الاصول آن موجودات عجیب الخلقه..."آقایان را عرض میکنم...".به اجباری

فراخوانده می شوند....که بس برایشان اجبار است و موجود دیگری میشوند البته ناگفته پیداست یکی

در میان به این اجباری تن میدهند ناگفته نماند که تعطیلات ترم پیشین را بیخود و بی جهت

به باطل و چرت زدن ها و چمباتمه ها در منزل گذراندیم...که آفتاب هم به پوستمان نمیرسید..

و در این میان ریه بنده هم از استنشاق این هوای برفی و بارانی محروم مانده بود و پایش را در یک

کفش کرده بود که جان خودت نباشه جان من...پایت را درکفش کن و دست به دستکش  شو تا

هوایی تازه کنیم.از طرفی هم خانواده محترم در پوستم افتاده بودند که کار امروز را به فردا نینداز

 و این پروسه پشت فرمان نشینی و ترمزهای بی موقع و بی اصول را به دست یک مربی بسپار تا

 رهسپار آزمون رانندگی شوی..چه عرض کنم که مخلوع السلاح شده بودم و  ازجانبی خودم

هم از این دست به جیب رفتن های زورکی و غر زدن های والد و والده جانم به لب رسیده بود

وهم برای سری بلند کردن جلوی والدین گرامی و باد به غبغب انداختن به این کار تن دادم.....چشمتان

روز بد نبیند که مربی که چه عرض کنم..هرچه از دعوایش با شوهرش و گره های زندگی به ستوه

 آمده بود سر بنده خالی میکرد و جز این جمله":تو چطوری جلسه اضافه بهت نخورده...اصلا

رانندگی بلد نیستی..."چیز دیگری برلب جاری نمیکرد!!!!!! بنده هم که کاملا نا امید شده

بودم نه از خدا بلکه از امتحان گیرنده و این مربی... و تمایلی به تمرین تا آن روز شوم نداشتم از

شما چه پنهان که دلم گواهی میداد که شیرینی قبولی را باید بدهی و مورد تشویق آشنایان واقع

شوی... نا گفته نماند که والد محترم حقیررا با کلی تشریفات رهسپار کرد..بنده را به

 محل امتحان برده و در حین آزمون رانندگی این شخص شخیص را ساپورت میکرد

دوستان فرهنگستان زبان و ادب فارسی عذر تقصیر"!! محافظت میکردند و ثانیه به ثانیه را به مادر

 گرامی که در منزل بوند اطلاع رسانی کرده... حال اینجانب از همه ی این کارهای محیر العقول

انگشت به دهان مانده بودم و علی الاصول اگر مکشوف میشدم برای ترس از پدر توپ را به دفعه ی

بعد پاس میدادم.ناگفته نماند که بنده هیچ استرسی و نگرانی نداشته و مانند کنکور، والدین بیشتر به

اضطراب افتاده بودن!!!!!!! چه درد سر بدهم از فواید این تعطیلات همین مهم بود و بس...اما گر

بخواهم حافظه هنوز رفیقم باشد بایدخدمت محترم و شخیصتان عارض شوم که هرشب این کشکول

حافظه و پنج انگشت هردو به عنوان دوستان با مرام مرا مسحور نوشتن های شبانه میکردند که

مایه ی اعجاب بنده و دوستان بودند... !!!از خودستایی به دور باشم ...اما برای پوست و استخوان

 یکی شدن با حقیر، پست "زمین است یا آسمان"را به چشمهای مبارکتان زحمت بدهیدو نظر بدهید 

...این هم ازدومین فایده 

.....نا گفته نماند که اندک مدتی هم خواب و خوراکمان با استاد باهم بود چرا که ایشان به تعطیلات

ترم اول مشغول بود مایه اعجاب است که مدرسه و تعطیلات...!!!!!!! اما عارض شوم که طبق

برنامه ریزی مدیر مدرسه قرار بر این بود که بچه ها را به اردویی در عهد ناصر الدین شاه ببرند چرا که از

هر وسایل و امکانات مبرمی به دور بوند ..!!!!!استاد نیز که زیر بار حرف زور نمی رود و هم

برای نداشتن چشم جمال ناظم بسیار ... ب...ی... ا...د....ب.. این زمان را در خانه سپری میکرد

 البته از همان اولین روز کلی برنامه ریخته بود که چنان کنم و چنین که قبل از عملی شدن با

مخالفتهای خانواده روبرو شد و دماغش را سوزاند... القصه تعطیلاتش به تعزیزات مبدل شده

!!!!!!!!....بود....بالاخره هر کی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه این هم استاد ماست دیگر

[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 22:9 ] [ م.ق ]
رفیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق

همیشه قصه با بود یکی و نبود دیگری آغاز میشود که یکی بود یکی نبود. یکی رفته بود یکی مانده  

بود.یکی مانده بود و گریه کرده بود یکی مانده بودو غصه خورده بود.تا وقتی یادم میاد قصه ی رفتن بوده و

موندن.قصه ی دلای شکسته و دلایی که عادت داشتن به شکوندن. اما همیشه رفیق دعام این بوده که

نشه یه جایی یه وقتی یه جورایی که حواسم نیس یچیزی رو بشکونم که اون چیز دل باشه میدونم

خیلی وقتا دلتو شکوندم.بانبودنام بارفتانم با دیر اومدنام.اما وقتی قرص دل آدم به مهربونی

رفیقش...........بی معرفتم میشه یه وقتایی از خوبی تو وو  که ما بد شدیم رفیق با این همه تقصیر من

نبود با این همه امید قبولی در امتحان ساده ی تو رد شده ام نه تو نه من تقصیر هیچ کس نیس .از

خوبی توبود که من بدشده ام.وقتی باهات حرف میزنم انگار همه ی جمله های عالم سرازیر میشن که

یک کلمه رو بهت بگم .رفیق خیلی مخلصیم.خیلی دوستدارم.خیلی شرمندتم و خیلی بهت مدیونم.

رفیق من این لحظه ها و این روزها این ثانیه ها هر چه هستم با تو ام.

[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 16:49 ] [ م.ق ]
بانو وووو اینجا حرف زدن نفس میگیرد.... اینجا اثبات کردن واژ ه ی م....ر....ا....م توهم است و خیالی بیش نیست... آن جایی که تو هستی زمین است یا آسمان؟؟؟ اینجا هر که هست و وجودش ثابت شده است گوش میخواهد نه دل... گوش میخواهد برای گفتن...اما هیچگاه گوش نبوده...!! فهمیدن میخواهد اما نمیفهمدت...!!انتظار دیدارش را دارد ..انتظار محبت اما این واژه ی ا...ن..ت...ظ... ا...ر هیچ وقت بهم گره نخورده تا تحقق ببخشد. این حس را اولین بار نفهمیدم.اما همین حس ها با حال دلت بد بازی میکند.... بانو ووو اینجا کم اند  آنهایی که دلشان به رفاقتشان خوش باشد.کم اند دلشنشکسته ها و زخم نخورده ها و زخم ندیده ها!!!!نمیدانم خاصیت زمینی شدن است، خاصیتی است که باید به آن مبتلا شوی تا آسمانی شوی.... ؟؟اما بانو اینجا نفس کم میاورد برای  مبتلا شدن... چه شود...  دیگر بغض امانش را بریده... ه ه ه ه

نوشته از م.ق

[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 15:55 ] [ م.ق ]
مثل هر بار براي تو نوشتم:

دل من خون شد ازين غم، تو كجايي؟

و اي كاش كه اين جمعه بيايي!

دل من تاب ندارد، "همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟ ...

تو کجایی؟ تو کجایی...

و تو انگار به قلبم بنويسي: كه چرا هيچ نگويند :

و عجيب است كه پس از قرن و هزاره

هنوزم كه هنوز است

دو چشمش به راه است

و مگر سيصد و اندي نفر از شيفتگانش

زياد است كه گويند به اندازه يك « بدر » علمدار ندارد!

و گويند چرا اين همه مشتاق، ولي او سپهش يار ندارد!

تو خودت! مدعي دوستي و مهر شديدي!

كه به هر شعر جديدي،ز هجران و غمم ناله سرايي، تو كجايي؟

تو كه يك عمر سرودي «تو كجايي؟» تو كجايي؟

باز گويي كه مگر كاستي اي بُد ز امامت، ز هدايت، ز محبت،

ز غمخوارگي و مهر و عطوفت ۲

تو پنداشته اي هيچ كسي دل نگران تو نبوده؟

چه كسي قلب تو را سوي خداي تو كشانده؟

چه كسي در پي هر غصه ي تو اشك چكانده؟

چه كسي دست تو را در پس هر رنج گرفته؟

چه كسي راه به روي تو گشوده؟ چه خطرها به دعايم ز كنار تو گذر كرد،

چه زمان ها كه تو غافل شدي و يار به قلب تو نظر كرد...

و تو با چشم و دل بسته فقط گفتي كجايي!؟ و اي كاش بيايي!

****
هر زمان خواهش دل با نظر يار يكي بود، تو بودي ...

هر زمان بود تفاوت، تو رفتي، تو نماندي.

خواهش نفس شده يار و خدايت، و همين است كه تاثير نبخشند به دعايت،

و به افاق نبردند صدايت، و غريب است امامت.

من كه هستم، تو كجايي؟ تو خودت! كاش بيايي.

به خودت كاش بيايي.

 

[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 22:32 ] [ م.ق ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از ؟آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح سرودیم نم نم تو را دوست دارم...
امکانات وب